تبليغاتX
نستــــــــــــامـــایــــــــک

نستــــــــــــامـــایــــــــک
 
از غم عشقت دل شیدا شکست شیشه می در شب یلدا شکست

نشسته بود خیال تو همزبان با من
که باز جادوی آن بوی خوش طلوع تو را
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان وجان را در بوی گل شناور کرد
در آستانه در
به روح باران می ماندی
ای طراوت محض
شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت
به خنده گفتی : تنها نبینمت
گفتم : غم تو مانده و شب های بی کران با من ؟
ستاره ای ناگاه
تمام شبرا یک لحظه نور باران کرد
و در سیاهی سیال آسمان گم شد
توخیره ماندی براین طلوع نافرجام
هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم
در این غروب رازی هست
به جرم آنکه نگاه تو برنداشته ام
ستاره ها ننشینند مهربان بامن
نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی
چرا زمین بخیل
نمی تواند دید
ترا گذشته یک روز آسمان با من ؟
چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت
همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان ترنم جان
همه ترانه وپرواز و مستی و آواز
به هر نفس دلم از سینه بانگ بر می داشت
که : ای کبوتر وحشی بمان بمان با من
ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت
شکوفه بود که از شاخه ها رها می شد
بنفشه بود که از سنگ ها برون میزد
سپیده بود که از برج صبح می تابید
زلال عطر تو بود
تو رفته بودی و شب رفته بود و من غمگین
در آسمان سحر
به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
نگاه می کردم
نسیم شاخه بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
که بی تو ساز کند قصه خزان با من
نه آسمان نه درختان نه شب نه پنجره
آه کسی نمیدانست
که خون و آتش عشق
گل همیشه بهاری است
جاودان با من

(فریدون مشیری)

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 مرداد1390 توسط امیر

بگیر اسوده بخواب بی دردو غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو، تو جنگل نمی تونستی که بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

میدونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

(روحت شاد دوست خوبم )


نوشته شده در تاريخ جمعه 3 تیر1390 توسط امیر
هستي خسته بود و خاكستري.....
مسيح نيامده بود.....
از موسي خبري نبود......
عطر هيچ پيام آوري به مشام نمي رسيد.....
آدميان چونان چارپايان
به بهانه تكه گوشتي
يكديگر را ميدريدند......
مزارع و كشتزارهاشان باگاوآهن جهل
به شوره زاري بدل شده بود
.......
آسمان خيس خاكستر بود
و تنور خورشيد،‌سردسرد
و زمين، خاكي و خون آلود
......
بهار سر در پرپاييز كرده بود
و خورشيد سر در گريبان ابر ظلمت
ساكت بود و سوت و كور
دوستي و لبخند و مهرباني
قرنهابود كه از فرهنگ لغات زندگي مردم
پاك شده بود
و خشم و كينه و دشمني
رفيق راهشان
.....
همدلي بي نام بود
و همراهي بي نشان
......
و سالها بدين سان گذشت......
به ناگاه.....
در يك پگاه پاكيزه بهاري...
پنداري كسي مي آيد.....
و صدايش به شكل حزن پريشان واقعيت بود...مي خواند:
((هومَتَه،هوخْتَه،هَوَِرشت َه))....."پندار نيك،گفتار نيك،كردار نيك"
.....
اوزرتشت بود......
او به پاكي ، معنا بخشيد
به راستي،‌تجسم
و به مهر،تبلور
......
زرتشت آمد تا؛
با گاوآهن آگاهي
شوره زارناداني را شخم زده
و دانه ي دانايي را در مزرعه ي دل مردم بكارد.
زرتشت آمد تا جوابي باشد براي پرسش:
((آيا آنان كه مي دانند با آنان كه نمي دانندبرابرند؟))
.....
وايران زمين با روشني پيام زرتشت به پيش رفت
هخامنشيان با كورش بزرگ آمدند
كورش كبير شاگرد مكتب زرتشت ،آموخت:
آزادگي را،دانش را،مردم داري را،پاكي و راستي و عشق و محبت را....
.....
و اكنون پيروان زرتشت هنوز هم در نمازشان مي خوانند:
دين بهي داناپرست را مي ستاييم كه يوغ بردگي و اسارت را بر مي اندازد و جنگ افزار را فرو مي نهد ...كه آزادي بخش و راستين است.....
جاويد باد پيامبر ايران باستان"زرتشت"


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390 توسط امیر

 

عمری من شنیدم پندت اما بشنو پندی از جوانی

در عالم ز خود کامان نمی ماند نشانی

مردم نام کوروش را به نیکی میبرند

هرگز این چنین در خاطر مردم نمانی

هزاران کاوه در این خاک پاک است

فریدون ها در این جا سینه چاک است

بترس از آخر شه نامه شاها

که ظالم عاقبت پشتش به خاک است

کاری کن که وجدانت نمیرد

آه مادران خسته دامانت نگیرد

چرخ روزگار آخر به خاکت می کشاند

آری آن چنان هرگز نماندست و چنین هرگز نماند

شعر :همای


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 اردیبهشت1390 توسط امیر


روز سیزده نوروز برای هر ایرانی یادآور خاطرات شیرینی است که حتي طعم تلخ "نحسی" های گاه و بیگاه آن هم نمیتواند از این شیرینی کم کند. البته برای عده ای از بچه های بازیگوش، نحسی روز سیزده به شکل مشقهای ننوشته عید ظاهر میشد و گاهی بزرگترها دلشان به رحم می آمد و کمک میکردند تا مشقهای مفصل عید تمام شوند .

جالب است که در طی سالهای اخیر که بیشتر رسوم عید و سال نو به فراموشی سپرده شده اند، هنوز هم روز سیزده بدر مانند گذشته به دور هم جمع شدن و شادمانی میگذرد و اداب آن تا حدی اجرا میشود. با این حال بد نیست با نگاهی به گذشته، با فلسفه وجودی این روز و چگونگی آداب و رسوم آن بیشتر آشنا شویم.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه 12 فروردین1390 توسط امیر

خدا از هر چه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم، نه کس با من

بگو موسی، بگو موسی، پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم، نه از شیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ، نه از حرمان

نه از فردا، نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 فروردین1390 توسط امیر
در اینجا چهار زندان است

به هر زندان دوچندان نَقب ،
                                در هر نَقب چندین حجره
                                                             در هر حجره چندین مرد در زنجیر

از این زنجیریان یك تن زنش را در تب تاریك بهتانی به زرب دشنه ای كشتست
ازین مردان یكی در ظهر تابستان سوزان، 
نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،
                                                                          سخت دندان گرد ،آغشتست

از اینان چند كس در خلوت یك روز باران ریز بر راه ربا خواری نشستند

كسانی در سكوت كوچه از دیوار كوتاهی به روی بام جستند

كسانی نیمه شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را میشكستند


من اما هیچكس را در شبی تاریك و طوفانی نكشتم
من اما راه برمرد ربا خواری نبستم
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم

در اینجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،
                             در هر نَقب چندین حجره
                                                           در هر حجره چندین مرد در زنجیر

در این زنجیریان هستند مردانی كه مردار زنان را دوست میدارند
در ای زنجیریان هستند مردانی 
كه در رویایشان 
                                                هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر میكشد فریاد

من اما در زنان چیزی نمی یابم در آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش
       من اما در دل كوهسار رویاهای خود 
                         جز انعكاس سرد آهنگ صبور این حلبهای بیابانی
                                        كه میرویندو میپوسندومیخشكندو میریزند با چیزی ندارم گوش

مرا گر خود نبود این رنج شاید بامدادی همچو یادی دورو لغزان
                                                    میگذشتم از تراز خاك پست
ا  روزی نیابم ناگهان خاموش
من اما در دل كوهسار رویاهای خود 
                          جز انعكاس سرد آهنگ صبور این حلبهای بیابانی
                                                كه میرویندو میپوسندومیخشكندو میریزند با چیزی ندارم گوش

مرا گر خود نبود این رنج شاید بامدادی همچو یادی دورو لغزان میگذشتم از تراز خاك پست





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 فروردین1390 توسط امیر


مثل ماهی ....

زنده

مثل سبزه...

زیبا

مثل سمنو....

شیرین

مثل سمبل....

خوشبو

مثل سیب....

خوش رنگ

و

مثل سکه....

با ارزش باشید

*** سال نو مبارک ***

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 اسفند1389 توسط امیر


من‌ُ بستن‌ به‌ یه‌ تیرک‌ ، رو به‌ روم‌ یه‌ گلّه‌ سرباز !
فاصله‌ یک‌ نخ‌ِ سیگار ، تا رهایی‌ ، تا یه‌ پرواز !
پُک‌ به‌ پُک‌ ثانیه‌ها رُ می‌سوزونم‌ با نفس‌هام‌ !
دست‌ُ پام‌ُ بستن‌ امّا من‌ هنوزم‌ توی‌ رؤیام‌ !
فکرِ یه‌ بچّه‌ کلاغم‌ ، که‌ تو لونه‌ش‌ شُده‌ پنهون‌ !
نوک‌ِ اون‌ صنوبرِ پیر ، گوشه‌ی‌ حیات‌ِ زندون‌ !
وقت‌ِ نعره‌ی‌ تُفنگا ، اون‌ کلاغ‌ چه‌ حالی‌ داره‌ ؟
نکنه‌ بمیره‌ از ترس‌ ؟ نکنه‌ طاقت‌ نیاره‌ ؟

عمرِ سیگارم‌ بُلندُ تو سَرَم‌ صدتا سواله‌ !
پس‌ چی‌ شُد دستورِ آتش‌ ؟ نکنه‌ فرمانده‌ لاله‌ !
دغدغه‌هام‌ُ بدزدین‌ ! آی‌ ! دوازده‌ تا گلوله‌ !
آخه‌ تا کی‌ بی‌صدایین‌ ، توی‌ دالون‌ِ یه‌ لوله‌ ؟

من‌ُ این‌ سیگار نصفه‌ ، با یه‌ عالمه‌ خیالات‌ !
فکرِ سربازای‌ گُشنه‌ ، این‌ چشای‌ خسته‌ وُ مات‌ !
هرکدوم‌ از اینا شاید ، از یه‌ دِه‌ اومده‌ باشن‌ !
راضی‌ نیستن‌ که‌ بشینه‌ گولّه‌شون‌ تو سینه‌ی‌ من‌ !
خودِ فرمانده‌ی‌ جوخه‌ ، بچّه‌یی‌ داره‌ تو خونه‌ !
وای‌ از اون‌ روزی‌ که‌ بچّه‌ ، شغل‌ِ باباش‌ُ بدونه‌ !
می‌دونم‌ لحظه‌ی‌ اعدام‌ ، تو خونه‌ می‌پّره‌ از خواب‌ !
خسته‌اَم‌ از این‌ خیالات‌ ! بگو کی‌ می‌زنه‌ آفتاب‌ ؟

عمرِ سیگارم‌ بُلندُ تو سَرَم‌ صدتا سواله‌ !
پس‌ چی‌ شُد دستورِ آتش‌ ؟ نکنه‌ فرمانده‌ لاله‌ !
دغدغه‌هام‌ُ بدزدین‌ ! آی‌ ! دوازده‌ تا گلوله‌ !
آخه‌ تا کی‌ بی‌صدایین‌ ، توی‌ دالون‌ِ یه‌ لوله‌ ؟


نوشته شده در تاريخ شنبه 7 اسفند1389 توسط امیر

ترانه‌ها زهره‌ترک‌ ! دردا ، یه‌ دردِ مُشترک‌ !
دوباره‌ تو دستای‌ باد ، خاکسترِ یه‌ قاصدک‌ !
توی‌ کوچه‌های‌ تنگ‌ُ تار ، قهقهه‌ی‌ مُسلسله‌ !
هَر کسی‌ فریاد بزنه‌ ، تو صف‌ِ مُردن‌ اوّله‌ !
خورشیدخانوم‌ وقت‌ِ طلوع‌ ، چشماش‌ُ با دس‌ می‌گیره‌ !
تا نبینه‌ که‌ یک‌ نفر ، باز پای‌ جوخه‌ می‌میره‌ !

خنده‌ هیجده‌سال‌ به‌ پایین‌ ممنوع‌ ! گریه‌ هیجده‌سال‌ به‌ بالا آزاد !
غصّه‌ی‌ اُفتادن‌ از اسب‌ُ نخور ، وقتی‌ پهلوونم‌ از اصل‌ اُفتاد !
ما همه‌ مثل‌ عروسک‌ هستیم‌ ، توی‌ دست‌ِ یه‌ مترسک‌ هستیم‌،
مث‌ِ پرچمای‌ چِرکی‌ که‌ می‌رَن‌، رو به‌ هر سویی‌ که‌ فرمون‌ می‌ده‌ باد !

سکه‌ی‌ ماه‌ قلّابیه‌ ، دندون‌ِ ابر این‌ُ می‌گه‌ !
دیگه‌ گره‌ نمی‌خورن‌ ، دستا به‌ دستای‌ دیگه‌ !
نگو که‌ ما یه‌ عالمه‌س‌ ! ما هنوزم‌ خیلی‌ کمیم‌ !
تو رختخواب‌ ، تو صف‌ِ نون‌ ، تو اتوبوس‌ یه‌ رستمیم‌ !
نگو که‌ ما یه‌ عالمه‌س‌ ، من‌ُ تو هم‌ ما نمی‌شیم‌ !
تو فصل‌ِ بارون‌ِ چماق‌ ، تو کوچه‌ پیدا نمی‌شیم‌ !

خنده‌ هیجده‌سال‌ به‌ پایین‌ ممنوع‌ ! گریه‌ هیجده‌سال‌ به‌ بالا آزاد !
غصّه‌ی‌ اُفتادن‌ از اسب‌ُ نخور ، وقتی‌ پهلوونم‌ از اصل‌ اُفتاد !
ما همه‌ مثل‌ عروسک‌ هستیم‌ ، توی‌ دست‌ِ یه‌ مترسک‌ هستیم‌،
مث‌ِ پرچمای‌ چِرکی‌ که‌ می‌رَن‌، روبه‌ هرسویی‌ که‌ فرمون‌ می‌ده‌ باد!


نوشته شده در تاريخ شنبه 7 اسفند1389 توسط امیر
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگ